|
|
||
|
|
گور و گهواره |
|
|
Tuesday, July 26, 2005
روز مادر
فردا روز مادر است، يعني اگر درست بگويم الآن حدود نيم ساعت است كه روز مادر شروع شده، امير با سميه آن اتاق كز كرده اند و نشسته اند، ديس انگر كنار دستم است و آكواريوم اين طرفم، آبش چقدر كم شده، سه ماهي مي شود كه آبش عوض نشده، سه ماه پيش پر آب بود. امير CD داريوش گذاشته. يعني فردا براي مامان بايد چي بخرم؟ سه ساعت پيش هر سه عمويم باهم و يك دفعه به ديدنمان آمدند، عمو حسين يك پلاستيك انگور دستش بود كه گذاشت توي آشپزخانه، امير قبل از اينكه آن ها بيايند در اتاق خواب را بست، گفت: «بگو من خوابم، بگو سرش درد مي كنه» نمي خواست عموها سميه را ببينند ولي من از خدايم بود كه اين اتفاق بيفتد. عمو محمد گفت: «داداشت بلند نمي شه؟» گفتم: «راستش خوابه، زورم بهش نمي رسه» گفت: «خودم كه زورم مي رسه» رفت توي اتاق خواب، برق را روشن كرد و امير را بيدار كرد، داشتم از خجالت مي مردم، ولي ظاهرا سميه را نديده بود. به عمو حسين گفتم: «عمو چايي سرد مي شه، بخوريد» ماهي كوچيكه هي اين طرف و آن طرف مي رود، فكر كنم فهميده كه تا چند وقت ديگه اين يك ذره آب آكواريم هم بخار مي شه. دلم اصلا نمي خواهد كه به انگورها لب بزنم. گفتم: «عمو مي بخشيد» و رفتم انگورها را از كيسه در آوردم و شستم و براي شان آوردم. عمو حسن شروع كرد به حرف زدن، گفت: «به ما گفتند كه شما اين جا را كرديد پاتوق» گفت: «اگر نمي توانيد درست از اين جا استفاده كنيد شما را به خير و ما را به سلامت» عمو حسين گفت: «شما آدم هاي قدر نشناسي هستيد» عمو محمد هم طبق معمول شروع كرد به خاطره تعريف كردن. امير طبق معمول صم و بكم به حرف ها گوش مي داد، من هم توي دلم مدام به عمه فحش مي دادم، آدم جرات نمي كند با كسي درد دل كند. امير عربده زد: «لياقتت همينه كه اين ها برات تصميم بگيرند» و بعد زد چند تا از شيشه هاي خانه را شكست. گفتم: «بدبخت، زورت فقط به شيشه ها مي رسد» صم و بكم فقط گوش مي كرديم. عمو حسين فقط نصيحت مي كرد، حرفهايي مي زد كه خيلي قشنگ ترش را توي فيلمهاي هندي شنيده بودم. عمو محمد هم سعي مي كرد عاقلانه صحبت كند و عمو حسن هم فقط اولتيماتوم مي داد كه خانه از ما مي گيرند. من شروع كردم به حرف زدن، گفتم: «من اين جا امنيت ندارم، خونه ما حرمت ندارد ...» امير يك دفعه فحش را كشيد به جونم، جلوي عمو محمد، گفت: «يك دفعه بگو من برداشتم ديگر» گفتم: «بذار يه دقيقه از قولت بگذره» عمو محمد همين جوري فقط نگاه مي كرد. عمو محمد به امير گفت: «تو هم يه حرفي بزن ديگه»، امير گفت: «فردا روز زنه» ياد سميه افتادم، معلوم نبود امير كجا قايمش كرده بود، توي كمد يا زير تخت. فردا براي مامان بايد چي بخرم؟ دو ساعت فقط نصيحت پشت نصيحت، امير يك دفعه داغ كرد و شروع كرد به من تيكه انداختن و چرت و پرت گفتن. عمو حسين هم سريع موضع گرفت، عمو حسن مي زد تو پر عمو حسين، عمو محمد هم نگاه مي كرد، داشت حالم به هم مي خورد، دلم مي خواست به همه شان بگويم: «بسه ديگه، خفه شيد» CD داريوش رفته روي اهنگ بعدي، يك دانه انگور مي كنم و روي زبانم مي گذارم و فشار مي دهم. شيشه ساعت ديواري هم شكسته، 12 سالي مي شد كه سالم مانده بود ولي امشب بالآخره عمرش تمام شد. هر سه عمو مي خواهند سريع بروند خانه، احتمالا فكر زن عموها هستند، فردا روز مهمي است و بايد به فكر باشند. عمو باباك مي گويد كه بايد برود. مي رود. عمو حسين دوباره نصيحت را شروع مي كند و مردن بابا را به رخمان مي كشد و مدام مي گويد كه ما از او كمتريم، عمو محمد هم همين طور چپو راست ما را له مي كند و توي سرمان مي زند. جاي مامان خالي كه بزند توي دهانشان، ولي نه، حتما الآن خيلي خوش است، حتما بابا هم امشب به فكر اوست، حتما الآن با هم كلي خوش مي گذرانند، شايد الآن دارند توي يك دشت سرسبز قدم مي زنند و بابا دستش را دور كمر مامان انداخته و دارند به ما فكر مي كنند، يعني ما را يادشان است؟ ماهي كوچيكه از زير سنگ آكواريوم چند بار رد مي شود، آب آكواريوم چند روز ديگر تمام مي شود. ورجه وورجه كن، خوش باش، فقط چند روز ديگر وقت داري. مي گويم: «من اين جا يك تراول صد توماني گم كرده ام و...»، عمو مي گويد: «چه طوري» كه امير يك دفعه فحش را شروع مي كشد به جونم. عمو ماتش مي برد. ناراحت مي شود. مي گويد: «ظاهرا ما بايد بريم». مي رود و پشت سرش را هم نگاه نمي كند، مي گويد: «آدم به راحتي يك چيز را از دست نمي دهد» ظرف انگورها دست نخورده مي ماند، خانه خالي مي شود، امير شيشه ها مي شكند و من كنار آكواريوم دراز مي كشم. امير مي گويد: «تا فردا صبح يه بلايي سرت ميارم، ناقصت مي كنم و بد از اين جا مي رم» خوشحال مي شوم، اگر بخوابم احتمالا ناقص مي شوم. يكي دو ميل ديگر از آب آكواريوم بخار شد. فردا روز مادر است وبايد يك هديه خوب بخرم، متكا را صاف مي كنم و چشمان را مي بندم تا خوابم ببرد. Sunday, July 03, 2005
Tuesday, March 22, 2005
برای عيد تصميم گرفتم يک فيلم بسازم، با حداقل امکانات. این بود که دو روزه يک فيلمنامه سر هم کردم، متن زير شروع اين فيلمنامه است ![]() WANTED صفحه کامپيوتر- (ساعت 5 بعد از ظهر) صفحه مونيتور کامپيوتري که به اينترنت وصل است همه تصوير را پوشانده: نشانگر موس صفحه Messenger ياهو را باز مي کند و ID و Password در جاي مخصوصشان تايپ مي شوند. Messenger کانکت مي شود و به تبع آن پنجره آفلاينها هم باز مي شود. آفلاينها يکي يکي چک مي شود: چند جوک، معرفي چند وبلاگ و اعلام آپديت کردن آنها، چند لينک خنده دار و چند لينک خبري، يکي از آنها هم به اين صورت است: be inja beravid va khod ra beshenasid: http://www.xwt.com/persian/biography نشانگر موس روي لينک فوق را کليک مي کند و صفحه اي باز مي شود، داخل صفحه يک box کوچک و افقي ديده مي شود که کنارش دکمه اي با عنوان browse قرار دارد. بالاي box نوشته اي مشخص است: «عکس خود را وارد کنيد و اطلاعات مربوط به خود را دريافت نماييد» دکمه اي با عنوان OK نيز در پايين عکس قرار دارد. علامتگر موس روي browse مي رود و کليک مي کند، بعد صفحه browse باز مي شود، به کمک موس به قسمت خاصي از هارد مي رويم، يک سري فايل jpg و gif هست، به کمک رايت-کليک و انتخاب گزينه مربوطه اين عکسها را به صورت thumbnails مي بينيم، همگي عکسهاي خود سيامک است؛ موس يکي را انتخاب مي کند و دکمه open را کليک مي کند. آدرس عکس در box مربوطه ي سايت ظاهر مي شود. موس دکمه OK را مي زند، عکس upload مي شود و در صفحه نمايان مي گردد. يک پيغام هشدار دهنده در کنار عکس با اين مضمون ظاهر مي شود: «آيا مطمئنيد که مي خواهيد اطلاعات مربوط به همين عکس را بدانيد؟» سيامک، صاحب همان عکس کسي است که در حال حاضر پشت کامپيوتر نشسته. با ديدن پيغام لبخندي مي زند و دکمه Yes را که در کنار پيغام است کليک مي کند. صفحه اي با بک گراند سياه باز مي شود: عکس سيامک در سه نما (يکي روبرو و دو تا از کناره ها) در سمت چپِ بالاي صفحه است و اطلاعاتي به زبان انگليسي کناره هاي عکس نوشته شده. اطلاعات حاوي مشخصات شخصي صاحب عکس (از قبيل نام و نام خانوادگي، روز تولد، محل تولد، نام پدر و مادر، وضيعيت خانواده، شغل، محل زندگي (در حد شهر و کشور) و ...) و يک سري اطلاعات توضيحي درباره صاحب عکس است که نشان مي دهد او يک قاتل حرفه اي است که تا کنون به هزار چهره مختلف تغيير قيافه داده است، پليس بين الملل در به در دنبال او مي باشد و حکم تير سيار او صادر شده است. سيامک مدتي همين صفحه را مي خواند و کمي هم بالا و پايينش مي کند تا همه اطلاعاتش را بخواند. با خيال اينکه اين سايت هم مثل هزاران سايت اينترنتي ديگر نوعي سرگرمي است، در حين خواندن لبخندي هم مي زند. يک دفعه کلمه WANTED با سايز خيلي بزرگ و قرمز رنگ به صورت کج در بک گراند صفحه ظاهر مي شود و مدام چشمک مي زند، همزمان آژيري هم با آن به صدا در مي آيد. سيامک مي ترسد که کامپيوترش ويروسي شود، بنابراين سريع disconnect مي کند.... .... Friday, February 18, 2005
دهه اول محرم آن سال ديگر نمي خواستم بروم هيات، خسته شده بودم، آخر که چي ده شب پشت سر هم بزني توي سر و کله خودت و مدام يک سري داستانهاي تکراري را در قالب چند شعر مزخرف و يک سري حرفهاي اغراق شده و بعضا دروغ بشنوي؟ هيات بي هيات، مي خواستم بدانم مردم چه مي کنند، همانهايي که توي کوچه و خيابان منتظر مي مانند تا دسته اي رد شود و آنها تماشا کنند. شب اول محرم: رفتم توي ميدان محل پيش بچه ها. تصميم گرفتم آن شب با آنها باشم. حدس زدم خيلي حال مي دهد چون همگي پايه مسخره بازي بودند. اولش جو محرم همه را گرفته بود، ولي بعد از يک ساعت موتورها گرم شد و کر و کر خنده راه افتاد. چشمهاي دو تا از بچه ها بد جوري قرمز بود، آنها به هر چيزي مي خنديدند، حتي به بي مزه ترين جوکها، بعضي وقتها آن قدر مي خنديدند که من هم از خنده شان خنده ام مي گرفت. همان موقع بود که به طور ناگهاني و براي اولين بار او را ديدم، آن طرف ميدان با مادرش نشسته بود، احتمالا مثل بقيه مردم آمده بودند تا دسته ها را تماشا کنند. رنگ مانتوي کوتاهش زرشکي بود و روسري سفيدي سرش کرده بود، آرايشش هم تا حدودي توي چشم مي زد، فکر کنم موهايش هم از پشت جمع کرده بود ولي يک رشته از آنها از سمت چپ روسريش بيرون آمده و آويزان بود، وقتي مي خنديد چشمانش خيلي قشنگ مي شد. يک دفعه به خودم آمدم، «پسر، شب اول محرمه، اين کارا چيه، خاک بر سرت، يک سال هيات نرفتي ها، بي جنبه ي عقده اي» دوباره مشغول صحبت با بچه ها شدم ولي هر از چندگاهي زير چشمي نگاهش مي کردم. چيزي نگذشت که متوجه نگاه هايم شد، فکر مي کرد من نفهميده ام ولي حواسم بود که او هم دور از چشم مادرش من را مي پايد. شب دوم محرم: صبح رفته بودم يک تي شرت مشکي نو خريده بودم، صاحب مغازه مي گفت: «امسال اينا مد شده ...» من هم تا ديم اين را مي گويد سريع خريدمش. ظهر هم رفته بودم سلماني و داده بودم اصغر آقا موهايم را تيفوسي بزند، چند تا از بچه هاي محله موهايشان را تيفوسي زده بودند و خيلي بهشان مي آمد. زودتر از شب قبل به ميدان رفتم، کم کم سر و کله همه بچه ها پيدا شد، کمي بعد او هم آمد، دست مادرش را گرفته بود. از همان دور مرا ديد، فکر کنم براي همين بود که درست آمدند در نقطه ديد من نشستند. با يکي از بچه ها بيشتر جور بودم، بهش گفتم: «من از اين دختره خوشم اومده» اول نفهميد چه کسي را مي گويم، ولي بعد از کلي سرک کشيدن و سوال و جواب بالاخره متوجه شد، «بابا ايول، عجب چيزي هم هست» بعد شروع کرد به ادا و اطوار در آوردن و دائم به من اشاره مي کرد. فکر کنم يکي دو ساعتي شد که به قول دوستم "به هم آمار داديم". ساعت حدودا 9 شده بود که يک دفعه سر و صداي سنج و دهل بلند شد، از ته خيابان يک دسته داشت مستيقم به طرف ميدان مي آمد، دوستم زد به پهلويم «حالا وقتشه، پاشو تو هم برو» شب سوم محرم: شب قبل بالآخره موفق شده بودم که به يلدا شماره تلفن بدهم، براي همين صبح زنگ زد و با هم قرار گذاشتيم که مامانش را به بهانه هيات دودره کند تا شب توي ميدان با هم باشيم. شب چهارم محرم: قرار بود با يلدا برويم همان هيات شب قبل. تي شرت مشکي يي که تازه خريده بودم را پوشيدم و با ادکلنهاي بابا يک حمام حسابي گرفتم و راه افتادم. توي راه علی را ديدم، يکي از آن بچه هايي که هر سال با هم هيات مي رفتم. کلي گله و شکايت کرد، «امسال بي مرام شدي، امام حسين يادت رفته، کجايي!» ، گفتم: «امسال يک هيات باحال پيدا کردم، مي رم اونجا» يک نگاهي به سر و وضعم کرد، بعد چند بار با دماغش بو کشيد و گفت: «بايد خيلي باحال باشه» و خداحافظي کرد و رفت. ياد سالهاي قبل افتادم، کمی قدم زدم و برگشتم خانه، پيش خودم گفتم: «گور باباي يلدا و بچه هاي ميدان» شب پنجم محرم: باز هم گور باباي يلدا و بچه هاي ميدان نشستم برنامه هاي عزاداري تلويزيون را ديدم. شب ششم محرم: ديگر نتوانستم به گور باباي کسي فحش بدهم، با همان تشريفات شب چهارم آماده شدم و به ميدان رفتم، اما از يلدا خبري نبود، آن رفيقم که از ماجراي ما اطلاع داشت هم تا آخر شب سر و کله اش پيدا نشد. شب هفتم محرم: شب پنجم بچه ها رفيقم را انداخته بودند توي حوض وسط ميدان، براي همين حسابي سرما خورده بود و نتوانسته بود شب قبل بيايد، اينها را همان شب هفتم خودش برايم تعريف کرد. گرم حرف زدن بوديم که يلدا هم آمد، همراهشان چند خانم ديگر هم بودند که ظاهرا مهمانشان بودند. من را ديد، کلي هم آمار دادم ولي انگار نه انگار، اصلا اعتنايي نکرد. شب هشتم محرم: «ديشب توي رو در بايستي با مهمونامون، نمي تونستم از پيششون بلند شم، دو شب قبل هم رفته بوديم شهريار، ببخشيد که نتونستم سر قرار بيام» فهميدم که نمي دانست من آن دو شب را نيامده بودم، سرش کلي منت گذاشتم، بعد از کلي ناز کردن بالاخره راضي شدم که شب برويم همان هيات شب سوم و بعد از خداحافظي گوشي را گذاشتم. هيات خيلي خوب بود، اگر سالهاي پيش هم مي دانستم همچين هياتي هم وجود دارد زودتر اقدام به اتقال مکان مي کردم. شب نهم محرم: يکي از بچه هاي ميدان گفت: «فردا تعطيله، اي وا...» يادم آمد تاسوعاست. آن شب بچه ها بيشتر از شبهاي پيش بودند، دسته هم خيلي زيادتر مي آمد، يلدا هم مامانش را بيشتر از دفعه هاي پيش دودر مي کرد، فقط بذيش اين بود که بعضي از دفعه ها غيبش مي زد و نمي فهميدم کجا مي رود، هر چه هم مي گشتم پيدايش نمي کردم. تاسوعا: تاسوعا صفا بود، هم ظهرش ميدان شلوغ بود، هم شب. جاي سوزن انداختن نبود، زن و بچه بود که تو هم مي لوليدند. از همه بهتر تعزيه اي بود که گوشه ميدان اجرا مي شد، چون مادر يلدا تعزيه را خيلي دوست داشت. ظهر خيلي خوش گذشت ولي شب فقط توانستم چند تا از بچه ها را پيدا کنم، بيشترشان و از جمله همان رفيق شفيقم نبودند، از يلدا و مادرش هم خبري نبود. عاشورا: ظهر عاشورا هم مثل شب تاسوعا بود، ميدان مثل بازار شام بود ولي براي من با برهوت فرقي نداشت. شام غريبان (شام قريبان): گوشه گوشه ميدان شمع روشن بود، رد شعله آنها در هوا زيبايي خاصي داشت، درست مثل کنسرتهاي ابي. ديگه مثل شبهاي پيش همه يک جا جمع نبودند، توي ميدان مي گشتم و از ديدن شمع بازي بچه ها لذت مي بردم. پشت اکثر بوته هاي داخل ميدان دخترها و پسرها نشسته بودند و فقط از صداي خنده گاه گاهشان مي شد به وجودشان پي برد. گوشه ميدان، بالاي يک درخت، نور شمع يک فانوس که با قوطي حلبي سوراخ سوراخ ساخته شده بود توي چشم مي زد، آرام آرام به طرفش رفتم، زيرش دختر و پسري نشسته بودند و دستشان در دست هم بود ولي قيافه شان قابل تشخيص نبود، نزديکتر رفتم، متوجه من شدند، پسر برگشت و من را نگاه کرد، ولي من نتوانستم چهره اش را تشخيص دهم، اسمم را صدا زد و گفت: «تويي؟»، صداي رفيق شفيقم بود، هماني که افتاده بود توي حوض آب وسط ميدان. دختر خيلي آرام بهش گفت: «ما رو با هم نبينه!» آن هم صداي يلدا بود که چند روز قبل رفته بود شهريار و نتوانسته بود به من زنگ بزند. Saturday, November 06, 2004
اين داستان را به درخواست نویسنده وبلاگ صفر مطلق اينجا مي گذارم.
فال قهوه فنجون برعکس رو از رو نعلبکی برداشت و با دقت نگاه کرد . پوزخندی زد و گفت :(( وای چه خبره ، آخه این چه افکاریه که تو داری دختر ...)) و همینطور که فنجون رو ماهرانه لای انگشتای تپلش می چرخوند، ادامه داد :(( سخت نگیر دختر جون ، زندگی به خدا اونقدرام که تو فکر میکنی سخت نیست ، خود منم که همسن تو بودم ...)) با خودم فکر کردم بازم نصایح قبل از فال شازده خانوم شروع شد . -((آره عزیزم میگفتم ، یه دشمن داری که هیکلش درشته ، چاقه ، نمی تونم مرد بودن یا زن بودنشو این تو تشخیص بدم ، اما خیلی بدخواهته ، تو خانواده هم هست ،یعنی تو فامیله، و همش دنبال اینه که هر جا کسی از تو تعریف میکنه ، یه جورایی زیرآبتو بزنه ...)) نمیدونم چی شد که یهو بی اختیار گفتم : تو نیستی ؟! چشای گرد شو که دوخت بهم ،فهمیدم گند زدم . با زور خندیدم و با اشاره به شکمش گفتم:آخه تو هم چاقی و هم فامیل من هستی ! همینجوری که بهم نگاه میکرد یهو دستشو گرفت به پهلوشو یه ناله دردناک و بلند زد و بلافاصله توضیح داد که چن وقته از درد کلیه نمی تونه بخوابه و حسابی اعصابش بهم ریخته و دیگه نمیتونه مث قدیما تمرکز کنه و این حاملگی هم شده قوز بالا قوز و... شکایتاش که تموم شد باز نگاه کرد به ته فنجون . یهو گفت :(( آهان ، یه زنه که مث راسو می مونه . از این خیلی بترس دختر . خیلی ، دامنه دشمنیهاش ریشه تو گذشته ت داره یکی هست که چشم دیدن ترو نداره ...))و من فکر کردم به همه زنهای چاق تو فامیل و پشتم تیر کشید .گفت :(( ولی خوشبختانه آب افتاده توش . یعنی اینکه اون هر چقدم که بخواد ترو خراب کنه ، باز هم حرفاش اثری نداره .تو اینقده خوب هستی که این چیزا فایده نداره عزیزم نگران نباش ولی حواستو جمع کن . خدا بیامرز باباتم همینجوری بود ...)) و همینجوری داشت میگفت و میگفت و من به زنداییم فکر میکردم که جلوی مامانم یه بار به یکی ازخواستگارام با تشر گفته بود واه ! حالا مگه این تحفه ست !!! با صدای ناله بلندش باز به خودم اومدم ، دستشو گرفته بود به پهلوشو و لباشو بهم می فشرد. در عین حال هنوز نگاش به فنجون بود . یهو گفت :(( مرده شوره ترکیبشو ببرن . مث یه جغد شوم می مونه تو زندگیت سر داره و مواظبته . یه زن روباه صفته ، ازش باید بترسی .بهت حسودی میکنه و از شادی تو رنج میبره . )) و من باز بی اختیار یاده زنداییم افتادم که چن وقت پیش با چه حیله گری و ترفندی نذاشته بود من به جشن عروسی یکی از فامیلا برم و بعدش تا چن ماه از اینکه چقدر بهشون خوش گذشته بود تعریف میکرد . -(( تو فکرت آینده ت نامطمئنه . تو کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتی . اما خیلی زود یه جوونی)) سرشو بالا گرفت و لبخند زد و من فکر کردم بالاخره یه چیزه خوبم تو این فنجون دیده شد ... (( یه جوون فرشته صفتی که صورت گشاده و بشاشی داره و خیلی هم خوبه میاد تو زندگیت . )) فنجون رو چرخوند و گفت :(( جدایی هم نمی بینم . یه جوون ورزشکاره انگار .درشت و قد بلند هم هست . نمیدونم به هر حال زندگی خوبی داری .)) یهو اخماش رفت تو هم و چشم دوخت به یه نقطه از فنجون و گفت :(( اگه این زن شوم و مار صفت بزاره . اینو پیداش کن هر جوری که هست . پاشو از زندگیت ببر . باهاتون رفت و آمد داره .جلوت بهت میخنده اما پشت سرت...)) یهو باز پهلوشو فشار داد و با حرص گفت :(( آخخخ . خدا ازش نگذره . الهی من برات بمیرم . بایدم یه همچی دشمنی داشته باشی . اگه میدونستم کیه ))ومن باز به زنداییم فکر کردم که یه ماه پیش بعد مراسم دفاعیه نرگس ،سر ظهرخودشو دختراش نشستن تو ماشینشونو وبدون اینکه به من محل بزارن از کنارم رد شدن و رفتن . بعد هم به مامانم گفته بود که اصلا منو ندیده !!! اون هنوز داشت از اون زن سیاه دل و حسودی که چشم دیدن من و مامانم نداره و مث مار یا جغد یا شایدم راسو میمونه میگفت که بلند شدم و گوشیه تلفن رو برداشتم و به خونه داییم زنگ زدم . : (( الو زندایی جان ، سلام ، حالتون چطوره ؟ تماس گرفتم که بگم من فردا شب نمیتونم بیام خونتون ببخشید . آخه یه مسافرت کاری واسم پیش اومده . باشه وقتی که برگشتم، ببخشیدا !)) و گوشیو گذاشتم و یه نفس راحت کشیدم .داشت فنجون رو میشست، گفت :(( کجا میخوای بری ؟)) گفتم : نمیدونم معلوم نیست . و بلند شدم و ازش تشکر کردم و برگشتم خونه. شب همش خوابه زنداییم دیدم که سرش شبیه جغد شده بود و دمش مث روباه و دنبالم کرده بود و مث مار بهم نیش میزد . صبح که شد تصمیم گرفتم پاشو برا همیشه از زندگیم ببرم . حتی اگه برادر مهربونش قد بلند و ورزشکار بود و تازه گیها هم فهمیده بودم که عاشقمه !!!. دوازده آبان 1383 ، Monday, October 18, 2004
به من چي مي رسه؟
به نماي متوسط زن و مرد بر مي گرديم، آنها اطراف ميز ايستاده اند و با شوق و به ميز نگاه مي کنند. در عين حال مرد نگاههاي عاشقانه اي به زن مي اندازد.
حق استفاده از این فيلمنامه به هر طريقی، پيگرد قانونی دارد Thursday, October 14, 2004
تویی که ...! چند وقتي است که شبها زود مي خوابم. هر شب از توي کمد فيلمهايم که يک متري از تختم فاصله دارد، صداي خش خشي مي آيد، بعد تو در کمد را باز مي کني و بيرون مي آيي، در همان لحظه آهنگ Dance me to the end of love پخش مي شود. بالهاي کوچيک روي شانه هايت هست، لباست هم سفيد و نوراني، تاپ خيلي نازي به تن داري، آستين حلقه اي. موهايت به طرز شهوت آوري بلند و مشکي است، چشمانت براق و دلرباست و لبهايت، لبهايت، لبهايت ... بک لايت ضعيفي دور موهايت هاله اي درست کرده. انگار کمد کثيف بوده و کمي از کثيفيش روي گونه ات نشسته، گوشه دامنت هم سياه شده، تا منو مي بيني از همان خنده هاي هميشگي ات مي کني و چشمانت باريک مي شود، باريکي شچمانت را دوست دارم. آرام آرام قدم بر مي داري و به طرفم مي آيي، صدايDance me to the end of love بلندتر مي شود، بالاي سرم مي رسي، صدا بسيار بلند شده "لا لا، لا لا، لا ، لا لا، لا لا ..." بهت مي گم: "لپت سياه" و با پشت دستت اونو پاک مي کني. بعد به چشمهايم زل مي زني و لطيف مي خندي. گوشه تخت مي نشين، چشمانت را مي بندي و صورتت را نزديک صورتم مي کني، گرماي نفست پوستم را مي سوزاند، چشمانم را مي بندم، گرماي نفست بيشتر شده، حدس مي زنم فاصله لبهايت با من فقط چند ميليمتر است، ثانيه ها مي گذرد اما بوسه ات را حس نمي کنم، چشمانم را باز مي کنم، تو نيستي و مهي غليظ دور و برم را فرا گرفته، من دستانم را در هوا تکان مي دهم و تا ذرات مه را جمع کنم، اما تو پراکنده می شوی و من در حسرت بوسه ات می مانم. دوباره از خواب مي پرم و به اميد فردا شب روزي ديگر را سپري مي کنم. شايد فردا شب مه نشوی و گرمايت را با من تقسيم کني. |
||
|
|
||