آشغالدوني
زنبورك خانه

 

همشهری کاوه

 

 

گور و گهواره

Tuesday, July 26, 2005


روز مادر

فردا روز مادر است، يعني اگر درست بگويم الآن حدود نيم ساعت است كه روز مادر شروع شده، امير با سميه آن اتاق كز كرده اند و نشسته اند، ديس انگر كنار دستم است و آكواريوم اين طرفم، آبش چقدر كم شده، سه ماهي مي شود كه آبش عوض نشده، سه ماه پيش پر آب بود. امير CD داريوش گذاشته. يعني فردا براي مامان بايد چي بخرم؟
سه ساعت پيش هر سه عمويم باهم و يك دفعه به ديدنمان آمدند، عمو حسين يك پلاستيك انگور دستش بود كه گذاشت توي آشپزخانه، امير قبل از اينكه آن ها بيايند در اتاق خواب را بست، گفت: «بگو من خوابم، بگو سرش درد مي كنه» نمي خواست عموها سميه را ببينند ولي من از خدايم بود كه اين اتفاق بيفتد. عمو محمد گفت: «داداشت بلند نمي شه؟» گفتم: «راستش خوابه، زورم بهش نمي رسه» گفت: «خودم كه زورم مي رسه» رفت توي اتاق خواب، برق را روشن كرد و امير را بيدار كرد، داشتم از خجالت مي مردم، ولي ظاهرا سميه را نديده بود. به عمو حسين گفتم: «عمو چايي سرد مي شه، بخوريد»
ماهي كوچيكه هي اين طرف و آن طرف مي رود، فكر كنم فهميده كه تا چند وقت ديگه اين يك ذره آب آكواريم هم بخار مي شه. دلم اصلا نمي خواهد كه به انگورها لب بزنم.
گفتم: «عمو مي بخشيد» و رفتم انگورها را از كيسه در آوردم و شستم و براي شان آوردم. عمو حسن شروع كرد به حرف زدن، گفت: «به ما گفتند كه شما اين جا را كرديد پاتوق» گفت: «اگر نمي توانيد درست از اين جا استفاده كنيد شما را به خير و ما را به سلامت» عمو حسين گفت: «شما آدم هاي قدر نشناسي هستيد» عمو محمد هم طبق معمول شروع كرد به خاطره تعريف كردن. امير طبق معمول صم و بكم به حرف ها گوش مي داد، من هم توي دلم مدام به عمه فحش مي دادم، آدم جرات نمي كند با كسي درد دل كند.
امير عربده زد: «لياقتت همينه كه اين ها برات تصميم بگيرند» و بعد زد چند تا از شيشه هاي خانه را شكست. گفتم: «بدبخت، زورت فقط به شيشه ها مي رسد»
صم و بكم فقط گوش مي كرديم. عمو حسين فقط نصيحت مي كرد، حرفهايي مي زد كه خيلي قشنگ ترش را توي فيلمهاي هندي شنيده بودم. عمو محمد هم سعي مي كرد عاقلانه صحبت كند و عمو حسن هم فقط اولتيماتوم مي داد كه خانه از ما مي گيرند. من شروع كردم به حرف زدن، گفتم: «من اين جا امنيت ندارم، خونه ما حرمت ندارد ...»
امير يك دفعه فحش را كشيد به جونم، جلوي عمو محمد، گفت: «يك دفعه بگو من برداشتم ديگر» گفتم: «بذار يه دقيقه از قولت بگذره» عمو محمد همين جوري فقط نگاه مي كرد.
عمو محمد به امير گفت: «تو هم يه حرفي بزن ديگه»، امير گفت: «فردا روز زنه» ياد سميه افتادم، معلوم نبود امير كجا قايمش كرده بود، توي كمد يا زير تخت. فردا براي مامان بايد چي بخرم؟
دو ساعت فقط نصيحت پشت نصيحت، امير يك دفعه داغ كرد و شروع كرد به من تيكه انداختن و چرت و پرت گفتن. عمو حسين هم سريع موضع گرفت، عمو حسن مي زد تو پر عمو حسين، عمو محمد هم نگاه مي كرد، داشت حالم به هم مي خورد، دلم مي خواست به همه شان بگويم: «بسه ديگه، خفه شيد»
CD داريوش رفته روي اهنگ بعدي، يك دانه انگور مي كنم و روي زبانم مي گذارم و فشار مي دهم. شيشه ساعت ديواري هم شكسته، 12 سالي مي شد كه سالم مانده بود ولي امشب بالآخره عمرش تمام شد.
هر سه عمو مي خواهند سريع بروند خانه، احتمالا فكر زن عموها هستند، فردا روز مهمي است و بايد به فكر باشند. عمو باباك مي گويد كه بايد برود. مي رود. عمو حسين دوباره نصيحت را شروع مي كند و مردن بابا را به رخمان مي كشد و مدام مي گويد كه ما از او كمتريم، عمو محمد هم همين طور چپو راست ما را له مي كند و توي سرمان مي زند. جاي مامان خالي كه بزند توي دهانشان، ولي نه، حتما الآن خيلي خوش است، حتما بابا هم امشب به فكر اوست، حتما الآن با هم كلي خوش مي گذرانند، شايد الآن دارند توي يك دشت سرسبز قدم مي زنند و بابا دستش را دور كمر مامان انداخته و دارند به ما فكر مي كنند، يعني ما را يادشان است؟
ماهي كوچيكه از زير سنگ آكواريوم چند بار رد مي شود، آب آكواريوم چند روز ديگر تمام مي شود. ورجه وورجه كن، خوش باش، فقط چند روز ديگر وقت داري.
مي گويم: «من اين جا يك تراول صد توماني گم كرده ام و...»، عمو مي گويد: «چه طوري» كه امير يك دفعه فحش را شروع مي كشد به جونم. عمو ماتش مي برد. ناراحت مي شود. مي گويد: «ظاهرا ما بايد بريم». مي رود و پشت سرش را هم نگاه نمي كند، مي گويد: «آدم به راحتي يك چيز را از دست نمي دهد»
ظرف انگورها دست نخورده مي ماند، خانه خالي مي شود، امير شيشه ها مي شكند و من كنار آكواريوم دراز مي كشم. امير مي گويد: «تا فردا صبح يه بلايي سرت ميارم، ناقصت مي كنم و بد از اين جا مي رم» خوشحال مي شوم، اگر بخوابم احتمالا ناقص مي شوم. يكي دو ميل ديگر از آب آكواريوم بخار شد.
فردا روز مادر است وبايد يك هديه خوب بخرم، متكا را صاف مي كنم و چشمان را مي بندم تا خوابم ببرد.

|

__________________________________________________________________

Sunday, July 03, 2005


امروز همه اش به تو فکر کردم، عزيزم تو برايم حتي مثل «بلدژور» بونوئل هم نيستي!

|

__________________________________________________________________

Tuesday, March 22, 2005


برای عيد تصميم گرفتم يک فيلم بسازم، با حداقل امکانات. این بود که دو روزه يک فيلمنامه سر هم کردم، متن زير شروع اين فيلمنامه است




WANTED



صفحه کامپيوتر- (ساعت 5 بعد از ظهر)
صفحه مونيتور کامپيوتري که به اينترنت وصل است همه تصوير را پوشانده: نشانگر موس صفحه Messenger ياهو را باز مي کند و ID و Password در جاي مخصوصشان تايپ مي شوند. Messenger کانکت مي شود و به تبع آن پنجره آفلاينها هم باز مي شود. آفلاينها يکي يکي چک مي شود: چند جوک، معرفي چند وبلاگ و اعلام آپديت کردن آنها، چند لينک خنده دار و چند لينک خبري، يکي از آنها هم به اين صورت است:
be inja beravid va khod ra beshenasid: http://www.xwt.com/persian/biography

نشانگر موس روي لينک فوق را کليک مي کند و صفحه اي باز مي شود، داخل صفحه يک box کوچک و افقي ديده مي شود که کنارش دکمه اي با عنوان browse قرار دارد. بالاي box نوشته اي مشخص است: «عکس خود را وارد کنيد و اطلاعات مربوط به خود را دريافت نماييد» دکمه اي با عنوان OK نيز در پايين عکس قرار دارد.
علامتگر موس روي browse مي رود و کليک مي کند، بعد صفحه browse باز مي شود، به کمک موس به قسمت خاصي از هارد مي رويم، يک سري فايل jpg و gif هست، به کمک رايت-کليک و انتخاب گزينه مربوطه اين عکسها را به صورت thumbnails مي بينيم، همگي عکسهاي خود سيامک است؛ موس يکي را انتخاب مي کند و دکمه open را کليک مي کند. آدرس عکس در box مربوطه ي سايت ظاهر مي شود. موس دکمه OK را مي زند، عکس upload مي شود و در صفحه نمايان مي گردد.
يک پيغام هشدار دهنده در کنار عکس با اين مضمون ظاهر مي شود: «آيا مطمئنيد که مي خواهيد اطلاعات مربوط به همين عکس را بدانيد؟»
سيامک، صاحب همان عکس کسي است که در حال حاضر پشت کامپيوتر نشسته. با ديدن پيغام لبخندي مي زند و دکمه Yes را که در کنار پيغام است کليک مي کند.
صفحه اي با بک گراند سياه باز مي شود: عکس سيامک در سه نما (يکي روبرو و دو تا از کناره ها) در سمت چپِ بالاي صفحه است و اطلاعاتي به زبان انگليسي کناره هاي عکس نوشته شده.
اطلاعات حاوي مشخصات شخصي صاحب عکس (از قبيل نام و نام خانوادگي، روز تولد، محل تولد، نام پدر و مادر، وضيعيت خانواده، شغل، محل زندگي (در حد شهر و کشور) و ...) و يک سري اطلاعات توضيحي درباره صاحب عکس است که نشان مي دهد او يک قاتل حرفه اي است که تا کنون به هزار چهره مختلف تغيير قيافه داده است، پليس بين الملل در به در دنبال او مي باشد و حکم تير سيار او صادر شده است.
سيامک مدتي همين صفحه را مي خواند و کمي هم بالا و پايينش مي کند تا همه اطلاعاتش را بخواند. با خيال اينکه اين سايت هم مثل هزاران سايت اينترنتي ديگر نوعي سرگرمي است، در حين خواندن لبخندي هم مي زند. يک دفعه کلمه WANTED با سايز خيلي بزرگ و قرمز رنگ به صورت کج در بک گراند صفحه ظاهر مي شود و مدام چشمک مي زند، همزمان آژيري هم با آن به صدا در مي آيد. سيامک مي ترسد که کامپيوترش ويروسي شود، بنابراين سريع disconnect مي کند....
....

|

__________________________________________________________________

Friday, February 18, 2005


دهه اول محرم

آن سال ديگر نمي خواستم بروم هيات، خسته شده بودم، آخر که چي ده شب پشت سر هم بزني توي سر و کله خودت و مدام يک سري داستانهاي تکراري را در قالب چند شعر مزخرف و يک سري حرفهاي اغراق شده و بعضا دروغ بشنوي؟ هيات بي هيات، مي خواستم بدانم مردم چه مي کنند، همانهايي که توي کوچه و خيابان منتظر مي مانند تا دسته اي رد شود و آنها تماشا کنند.
شب اول محرم: رفتم توي ميدان محل پيش بچه ها. تصميم گرفتم آن شب با آنها باشم. حدس زدم خيلي حال مي دهد چون همگي پايه مسخره بازي بودند. اولش جو محرم همه را گرفته بود، ولي بعد از يک ساعت موتورها گرم شد و کر و کر خنده راه افتاد. چشمهاي دو تا از بچه ها بد جوري قرمز بود، آنها به هر چيزي مي خنديدند، حتي به بي مزه ترين جوکها، بعضي وقتها آن قدر مي خنديدند که من هم از خنده شان خنده ام مي گرفت.
همان موقع بود که به طور ناگهاني و براي اولين بار او را ديدم، آن طرف ميدان با مادرش نشسته بود، احتمالا مثل بقيه مردم آمده بودند تا دسته ها را تماشا کنند. رنگ مانتوي کوتاهش زرشکي بود و روسري سفيدي سرش کرده بود، آرايشش هم تا حدودي توي چشم مي زد، فکر کنم موهايش هم از پشت جمع کرده بود ولي يک رشته از آنها از سمت چپ روسريش بيرون آمده و آويزان بود، وقتي مي خنديد چشمانش خيلي قشنگ مي شد. يک دفعه به خودم آمدم، «پسر، شب اول محرمه، اين کارا چيه، خاک بر سرت، يک سال هيات نرفتي ها، بي جنبه ي عقده اي» دوباره مشغول صحبت با بچه ها شدم ولي هر از چندگاهي زير چشمي نگاهش مي کردم. چيزي نگذشت که متوجه نگاه هايم شد، فکر مي کرد من نفهميده ام ولي حواسم بود که او هم دور از چشم مادرش من را مي پايد.
شب دوم محرم: صبح رفته بودم يک تي شرت مشکي نو خريده بودم، صاحب مغازه مي گفت: «امسال اينا مد شده ...» من هم تا ديم اين را مي گويد سريع خريدمش. ظهر هم رفته بودم سلماني و داده بودم اصغر آقا موهايم را تيفوسي بزند، چند تا از بچه هاي محله موهايشان را تيفوسي زده بودند و خيلي بهشان مي آمد.
زودتر از شب قبل به ميدان رفتم، کم کم سر و کله همه بچه ها پيدا شد، کمي بعد او هم آمد، دست مادرش را گرفته بود. از همان دور مرا ديد، فکر کنم براي همين بود که درست آمدند در نقطه ديد من نشستند. با يکي از بچه ها بيشتر جور بودم، بهش گفتم: «من از اين دختره خوشم اومده» اول نفهميد چه کسي را مي گويم، ولي بعد از کلي سرک کشيدن و سوال و جواب بالاخره متوجه شد، «بابا ايول، عجب چيزي هم هست» بعد شروع کرد به ادا و اطوار در آوردن و دائم به من اشاره مي کرد. فکر کنم يکي دو ساعتي شد که به قول دوستم "به هم آمار داديم". ساعت حدودا 9 شده بود که يک دفعه سر و صداي سنج و دهل بلند شد، از ته خيابان يک دسته داشت مستيقم به طرف ميدان مي آمد، دوستم زد به پهلويم «حالا وقتشه، پاشو تو هم برو»
شب سوم محرم: شب قبل بالآخره موفق شده بودم که به يلدا شماره تلفن بدهم، براي همين صبح زنگ زد و با هم قرار گذاشتيم که مامانش را به بهانه هيات دودره کند تا شب توي ميدان با هم باشيم.
شب چهارم محرم: قرار بود با يلدا برويم همان هيات شب قبل. تي شرت مشکي يي که تازه خريده بودم را پوشيدم و با ادکلنهاي بابا يک حمام حسابي گرفتم و راه افتادم. توي راه علی را ديدم، يکي از آن بچه هايي که هر سال با هم هيات مي رفتم. کلي گله و شکايت کرد، «امسال بي مرام شدي، امام حسين يادت رفته، کجايي!» ، گفتم: «امسال يک هيات باحال پيدا کردم، مي رم اونجا» يک نگاهي به سر و وضعم کرد، بعد چند بار با دماغش بو کشيد و گفت: «بايد خيلي باحال باشه» و خداحافظي کرد و رفت. ياد سالهاي قبل افتادم، کمی قدم زدم و برگشتم خانه، پيش خودم گفتم: «گور باباي يلدا و بچه هاي ميدان»
شب پنجم محرم: باز هم گور باباي يلدا و بچه هاي ميدان نشستم برنامه هاي عزاداري تلويزيون را ديدم.
شب ششم محرم: ديگر نتوانستم به گور باباي کسي فحش بدهم، با همان تشريفات شب چهارم آماده شدم و به ميدان رفتم، اما از يلدا خبري نبود، آن رفيقم که از ماجراي ما اطلاع داشت هم تا آخر شب سر و کله اش پيدا نشد.
شب هفتم محرم: شب پنجم بچه ها رفيقم را انداخته بودند توي حوض وسط ميدان، براي همين حسابي سرما خورده بود و نتوانسته بود شب قبل بيايد، اينها را همان شب هفتم خودش برايم تعريف کرد. گرم حرف زدن بوديم که يلدا هم آمد، همراهشان چند خانم ديگر هم بودند که ظاهرا مهمانشان بودند. من را ديد، کلي هم آمار دادم ولي انگار نه انگار، اصلا اعتنايي نکرد.
شب هشتم محرم: «ديشب توي رو در بايستي با مهمونامون، نمي تونستم از پيششون بلند شم، دو شب قبل هم رفته بوديم شهريار، ببخشيد که نتونستم سر قرار بيام» فهميدم که نمي دانست من آن دو شب را نيامده بودم، سرش کلي منت گذاشتم، بعد از کلي ناز کردن بالاخره راضي شدم که شب برويم همان هيات شب سوم و بعد از خداحافظي گوشي را گذاشتم.
هيات خيلي خوب بود، اگر سالهاي پيش هم مي دانستم همچين هياتي هم وجود دارد زودتر اقدام به اتقال مکان مي کردم.
شب نهم محرم: يکي از بچه هاي ميدان گفت: «فردا تعطيله، اي وا...» يادم آمد تاسوعاست. آن شب بچه ها بيشتر از شبهاي پيش بودند، دسته هم خيلي زيادتر مي آمد، يلدا هم مامانش را بيشتر از دفعه هاي پيش دودر مي کرد، فقط بذيش اين بود که بعضي از دفعه ها غيبش مي زد و نمي فهميدم کجا مي رود، هر چه هم مي گشتم پيدايش نمي کردم.
تاسوعا: تاسوعا صفا بود، هم ظهرش ميدان شلوغ بود، هم شب. جاي سوزن انداختن نبود، زن و بچه بود که تو هم مي لوليدند. از همه بهتر تعزيه اي بود که گوشه ميدان اجرا مي شد، چون مادر يلدا تعزيه را خيلي دوست داشت. ظهر خيلي خوش گذشت ولي شب فقط توانستم چند تا از بچه ها را پيدا کنم، بيشترشان و از جمله همان رفيق شفيقم نبودند، از يلدا و مادرش هم خبري نبود.
عاشورا: ظهر عاشورا هم مثل شب تاسوعا بود، ميدان مثل بازار شام بود ولي براي من با برهوت فرقي نداشت.
شام غريبان (شام قريبان): گوشه گوشه ميدان شمع روشن بود، رد شعله آنها در هوا زيبايي خاصي داشت، درست مثل کنسرتهاي ابي.
ديگه مثل شبهاي پيش همه يک جا جمع نبودند، توي ميدان مي گشتم و از ديدن شمع بازي بچه ها لذت مي بردم. پشت اکثر بوته هاي داخل ميدان دخترها و پسرها نشسته بودند و فقط از صداي خنده گاه گاهشان مي شد به وجودشان پي برد.
گوشه ميدان، بالاي يک درخت، نور شمع يک فانوس که با قوطي حلبي سوراخ سوراخ ساخته شده بود توي چشم مي زد، آرام آرام به طرفش رفتم، زيرش دختر و پسري نشسته بودند و دستشان در دست هم بود ولي قيافه شان قابل تشخيص نبود، نزديکتر رفتم، متوجه من شدند، پسر برگشت و من را نگاه کرد، ولي من نتوانستم چهره اش را تشخيص دهم، اسمم را صدا زد و گفت: «تويي؟»، صداي رفيق شفيقم بود، هماني که افتاده بود توي حوض آب وسط ميدان. دختر خيلي آرام بهش گفت: «ما رو با هم نبينه!» آن هم صداي يلدا بود که چند روز قبل رفته بود شهريار و نتوانسته بود به من زنگ بزند.

|

__________________________________________________________________

Saturday, November 06, 2004


اين داستان را به درخواست نویسنده وبلاگ صفر مطلق اينجا مي گذارم.




فال قهوه


فنجون برعکس رو از رو نعلبکی برداشت و با دقت نگاه کرد . پوزخندی زد و گفت :(( وای چه خبره ، آخه این چه افکاریه که تو داری دختر ...)) و همینطور که فنجون رو ماهرانه لای انگشتای تپلش می چرخوند، ادامه داد :(( سخت نگیر دختر جون ، زندگی به خدا اونقدرام که تو فکر میکنی سخت نیست ، خود منم که همسن تو بودم ...)) با خودم فکر کردم بازم نصایح قبل از فال شازده خانوم شروع شد .
-((آره عزیزم میگفتم ، یه دشمن داری که هیکلش درشته ، چاقه ، نمی تونم مرد بودن یا زن بودنشو این تو تشخیص بدم ، اما خیلی بدخواهته ، تو خانواده هم هست ،یعنی تو فامیله، و همش دنبال اینه که هر جا کسی از تو تعریف میکنه ، یه جورایی زیرآبتو بزنه ...))
نمیدونم چی شد که یهو بی اختیار گفتم : تو نیستی ؟! چشای گرد شو که دوخت بهم ،فهمیدم گند زدم . با زور خندیدم و با اشاره به شکمش گفتم:آخه تو هم چاقی و هم فامیل من هستی !
همینجوری که بهم نگاه میکرد یهو دستشو گرفت به پهلوشو یه ناله دردناک و بلند زد و بلافاصله توضیح داد که چن وقته از درد کلیه نمی تونه بخوابه و حسابی اعصابش بهم ریخته و دیگه نمیتونه مث قدیما تمرکز کنه و این حاملگی هم شده قوز بالا قوز و...
شکایتاش که تموم شد باز نگاه کرد به ته فنجون . یهو گفت :(( آهان ، یه زنه که مث راسو می مونه . از این خیلی بترس دختر . خیلی ، دامنه دشمنیهاش ریشه تو گذشته ت داره یکی هست که چشم دیدن ترو نداره ...))و من فکر کردم به همه زنهای چاق تو فامیل و پشتم تیر کشید .گفت :(( ولی خوشبختانه آب افتاده توش . یعنی اینکه اون هر چقدم که بخواد ترو خراب کنه ، باز هم حرفاش اثری نداره .تو اینقده خوب هستی که این چیزا فایده نداره عزیزم نگران نباش ولی حواستو جمع کن . خدا بیامرز باباتم همینجوری بود ...))
و همینجوری داشت میگفت و میگفت و من به زنداییم فکر میکردم که جلوی مامانم یه بار به یکی ازخواستگارام با تشر گفته بود واه ! حالا مگه این تحفه ست !!!
با صدای ناله بلندش باز به خودم اومدم ، دستشو گرفته بود به پهلوشو و لباشو بهم می فشرد. در عین حال هنوز نگاش به فنجون بود . یهو گفت :(( مرده شوره ترکیبشو ببرن . مث یه جغد شوم می مونه تو زندگیت سر داره و مواظبته . یه زن روباه صفته ، ازش باید بترسی .بهت حسودی میکنه و از شادی تو رنج میبره . ))
و من باز بی اختیار یاده زنداییم افتادم که چن وقت پیش با چه حیله گری و ترفندی نذاشته بود من به جشن عروسی یکی از فامیلا برم و بعدش تا چن ماه از اینکه چقدر بهشون خوش گذشته بود تعریف میکرد .
-(( تو فکرت آینده ت نامطمئنه . تو کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتی . اما خیلی زود یه جوونی))
سرشو بالا گرفت و لبخند زد و من فکر کردم بالاخره یه چیزه خوبم تو این فنجون دیده شد ...
(( یه جوون فرشته صفتی که صورت گشاده و بشاشی داره و خیلی هم خوبه میاد تو زندگیت . ))
فنجون رو چرخوند و گفت :(( جدایی هم نمی بینم . یه جوون ورزشکاره انگار .درشت و قد بلند هم هست . نمیدونم به هر حال زندگی خوبی داری .)) یهو اخماش رفت تو هم و چشم دوخت به یه نقطه از فنجون و گفت :(( اگه این زن شوم و مار صفت بزاره . اینو پیداش کن هر جوری که هست . پاشو از زندگیت ببر . باهاتون رفت و آمد داره .جلوت بهت میخنده اما پشت سرت...))
یهو باز پهلوشو فشار داد و با حرص گفت :(( آخخخ . خدا ازش نگذره . الهی من برات بمیرم . بایدم یه همچی دشمنی داشته باشی . اگه میدونستم کیه ))ومن باز به زنداییم فکر کردم که یه ماه پیش بعد مراسم دفاعیه نرگس ،سر ظهرخودشو دختراش نشستن تو ماشینشونو وبدون اینکه به من محل بزارن از کنارم رد شدن و رفتن . بعد هم به مامانم گفته بود که اصلا منو ندیده !!!
اون هنوز داشت از اون زن سیاه دل و حسودی که چشم دیدن من و مامانم نداره و مث مار یا جغد یا شایدم راسو میمونه میگفت که بلند شدم و گوشیه تلفن رو برداشتم و به خونه داییم زنگ زدم . : (( الو زندایی جان ، سلام ، حالتون چطوره ؟ تماس گرفتم که بگم من فردا شب نمیتونم بیام خونتون ببخشید . آخه یه مسافرت کاری واسم پیش اومده . باشه وقتی که برگشتم، ببخشیدا !))
و گوشیو گذاشتم و یه نفس راحت کشیدم .داشت فنجون رو میشست، گفت :(( کجا میخوای بری ؟)) گفتم : نمیدونم معلوم نیست . و بلند شدم و ازش تشکر کردم و برگشتم خونه. شب همش خوابه زنداییم دیدم که سرش شبیه جغد شده بود و دمش مث روباه و دنبالم کرده بود و مث مار بهم نیش میزد . صبح که شد تصمیم گرفتم پاشو برا همیشه از زندگیم ببرم .
حتی اگه برادر مهربونش قد بلند و ورزشکار بود و تازه گیها هم فهمیده بودم که عاشقمه !!!.



دوازده آبان 1383 ،

|

__________________________________________________________________

Monday, October 18, 2004


به من چي مي رسه؟



داخلي – اتاق اول
اتاقي با چهار ديوار که در هر ديوار يک در وجود دارد (اتاق چهار در دارد)، دو در صرفا ورودي است و دو در فقط خروجي. اتاق خالي از دکور است و فضاي آن لخت است. رنگ ديوارها سفيد است. در وسط اتاق يک صندلي قرار دارد و روي يکي از ديوارها يک تابلوي نقاشي نصب شده است (نقاشي با نشاطي از يک کلبه چوبي زيبا در وسط جنگل) يکي از ديوارها کمد ديواري قفسه مانندي دارد که داخل آن يک کتاب با قطر کم (مثل کتاب بچه ها) و يک گلدان كوچك قرار دارد.
درهاي خروجي به سمت بيرون باز مي شوند و درهاي ورودي به سمت داخل. روي درهاي خروجي علامت (دایره ای که وسطش یک ضربدر است) مي باشد که زير آن عبارت «پيش به سمت جلو» نوشته شده و روي درهاي ورودي علامت (دایره ای که وسطش یک نقطه است) مي باشد که زيرش عبارت «اين در ديگر باز نمي شود، راه برگشت وجود ندارد» نوشته شده است.
زني جوان با چهره اي زيبا ولي سرد از يکي از درهاي ورودي وارد اتاق مي شود. صورتش آرايش ملايمي دارد. زن در دستش يک متر تاشو و روي سرش يک کلاه سفيد رنگ دارد و به گردنش يک ذره بين آويزان است. لباسش راه راه سياه و سفيد است. بعد از ورود به اتاق نگاهي کنجکاوانه به اطراف مي اندازد و به اشيا موجود در اتاق دقت مي کند. سپس سراغ کمد ديواري مي رود و به اشيا داخل آن مي نگرد، کتاب را بر مي دارد و از روي صفحه اول مشخصاتش را مي خواند و سپس يادداشت مي كند. پشت جلد را هم نگاهي مي اندازد. بعد شروع به خواندن كتاب مي کند. در اين حين مردي از در ورودي ديگر يک دفعه وارد اتاق مي شود و گويي اينکه از چيزي ترسيده باشد در را با عجله پشت سرش مي بندد و به آن تکيه مي دهد. پلکهايش را روي هم مي گذارد و نفس راحتي مي کشد.
چهره مرد گرم و دوست داشتني است و قيافه بدي ندارد. او نيز مانند زن روي کمربندش يک متر کمري دارد، ذره بيني هم به گردنش آويزان است و يک چاقو در دستش دارد. صورتش صاف و بدون مو و رنگ لباسش قرمز است.
زن بدون اينكه از كارش دست بكشد نگاه كوتاهي به او مي اندازد و دوباره مشغول كارش مي شود. مرد هنوز چشمانش را باز نکرده،
زن: چي شده؟
مرد متوجه صداي زن نمي شود، زن دوباره به همان حالت قبلي است
زن: نشنيدي؟ گفتم چي شده؟
مرد متوجه حضور زن مي شود و چشمانش را باز مي كند، خودش را به در مي چسباند، گويي از زن ترسيده است.
مرد: تو ديگه کي هستي؟ {مکث} نکنه تو هم مث اون قبليه ...؟
زن با شنيدن اين جمله نگاهش را از روي كتاب برمي دارد و حرف مرد را قطع مي کند.
زن: قبليه؟
مرد: وحشي مي خواست منو بکشه
زن پوزخند نامحسوسي مي زند و دوباره مشغول خواندن مي شود. مرد با ديدن پوزخند زن كمي ترسش از بين مي رود و آرام شروع به راه رفتن مي کند. زن کتاب را سر جايش مي گذارد و روي کاغذ دوباره چيزهايي مي نويسد. سپس با ذره بين گلدان را وارسي مي کند ...
زن: اون چاقوتو مي شه بدي؟
و بعد شاخه گل گلدان را کمي کج مي کند تا خاک گلدان را ببيند. مرد به چاقو نگاهي مي كند و سپس با ترديد آن را به دست زن مي دهد، زن دوباره پوزخند مي زند.
زن: بابا جون من هيچ ربطي به "قبليه" ندارم.
سپس چاقو را مي گيرد و خاک گلدان را کمي زير و رو مي کند.
زن: خاکش، خاک صاف و خوبيه }كمي با چاقو خاك را زير و رو مي كند{ کودش هم انگار تازه است
مرد به سمت صندلي مي رود، مترش را در مي آورد و شروع به اندازه گيري ابعاد صندلي مي کند، زن نيم نگاهي به او مي اندازد ...
زن: داري اونو اندازه مي گيري؟
مرد: تو قبلا گرفتي؟
زن: منم تازه رسيدم اينجا
مرد در حين اينکه ابعاد را اندازه مي گيرد، اعدادي روي کاغذ مي نويسد.
مرد: به نظرم، چوبش گردو باشه، خيلي هم خوب ساختنش
زن: دقيق اندازه بگير که مجبور نشي دوباره کاري کني
مرد صندلي را به روي زمين مي خواباند تا قسمتهاي زيرينش را اندازه بگيرد. زن همچنان با گلدان ور مي رود،
زن: فک کنم دو روزي باشه آبش نداده اند
مرد: بهش نمي ياد خيلي قديمي باشه {منظورش صندلي است}
زن بعد از يادداشت چيزهايي روي كاغذ، گلدان را رها مي كند و به سمت تابلوي نقاشي مي رود و آنرا با ذره بين بررسي مي کند.
زن: اون اندازه ها رو به من هم مي دي؟
مرد: { اشاره به نوشته هايش مي کند} منظورت ايناست؟
زن در حال نظاره نقاشي کلبه چوبي در وسط جنگل است.
زن: چه تابلوي مزخرفي!
مرد: تو بهم چي مي دي؟
زن: همين چيزايي که دارم مي نويسم
مرد: راهو بلدي؟
زن: نه، ولي مطمئنم كه پيدا مي کنم، فعلا بايد چيزاي توي اين اتاقو خوب بشناسيم
مرد: مي آي بقيه راهو با هم باشيم؟
زن: كه چي بشه؟
مرد: معلومه، کارمون نصف مي شه.
هر دو كارشان را با هم تمام مي كنند. به اطراف اتاق دقت مي كنند تا چيزي را جا نگذاشته باشند.
زن: باشه
مرد: فک نکنم چيزي رو جا گذاشته باشيم
مرد: بيا از اين در بريم
زن: اين يکي در بهتر نيست؟
مرد: {بعد از کمي فکر} باشه، از اون در بريم.
هر دو به طرف در مي روند و آن را باز مي کنند (در خروجي است)



داخلي – اتاق دوم
زن و مرد وارد مي شوند و در را مي بندند، روي در نوشته: «اين در ديگر باز نمي شود، راه برگشت وجود ندارد»، اتاقي سفيد رنگ با چهار در و دكور لخت. وسط اتاق فقط يک ضبط صوت وجود دارد.
زن و مرد هر دو به ضبط صوت و سپس به اطراف نگاه کوتاهي مي اندازند. هر دو به طرف ضبط صوت مي روند و آن را وارسي مي کنند و شروع به يادداشت مشخصاتش مي کنند.
مرد: تو فک مي کني اين چيزايي که مي نويسيم به چه دردمون مي خوره؟
زن: خب اگه ننويسيم، نمي تونيم از اين اتاق بريم بيرون
مرد: منظورم غير اينه
زن ضبط صوت را بر مي گرداند تا مشخصات حک شده در پشت آنرا بخواند.
زن: خب حتما يه جايي به درد مي خوره
مرد: مثلا کجا؟
مرد همچنان در کاغذ يادداشت مي کند.
زن: کارتو بکن
مرد ضبط را از دست زن مي گيرد و به صورت درست روي زمين مي گذارد. دکمه play آن را مي زند. صداي ضبط بلند مي شود و زن و مرد هر دو بعد از نگاه کوتاهي به هم، به ضبط مي نگرند.
صداي ضبط: به شما تبريک مي گوييم که تا اينجا آمده ايد، لطفا به سوالي که مطرح خواهد شد پاسخ دهيد، وقت پاسخ گويي شما 60 ثانيه است، در صورت جواب دادن برنده خواهيد شد، سوال: «آشيلِ دونده و خرگوش، سه فرسخ با هم فاصله دارند. آشيل مي خواهد خرگوش را بگيرد، هر دو در يك زمان شروع به دويدن مي كنند. هر وقت آشيل به سر جاي خرگوش مي رسد، خرگوش كمي جلوتر رفته است و ديگر سر جاي قبليش نيست. بنابراين آشيل هيچوقت نمي تواند خرگوش را بگيرد. به نظر شما درست است؟» ، زمان شما شروع شد.
مرد به زن نگاه مي کند:
مرد: مگه مي شه؟
زن: آشيل همون دونده معروفه است؟
مرد: اوهوم
زن: پس چرا نمي تونه خرگوشو بگيره؟
مرد به فكر فرو مي رود، در فكر خودش مساله طرح شده را به صورت انيميشن مي بيند، روياي مرد بسيار شاد و قشنگ است (رويا به صورت رنگي است)، كه يك دفعه افكارش با صداي ضبط به هم مي ريزد،
صداي ضبط: فقط 30 ثانيه از وقت شما باقي مانده است
زن به سمت ضبط صوت بر مي گردد و مي گويد؛
زن: احمق، آخه اينم سواله؟
مرد: ولي سوال جالبيه
زن: } با تمسخر و زير لب{ جالب!
مرد: خوب آره
زن: بديش فقط اينه كه نمي ذاره ما ببريم
سپس زن كمي در اتاق قدم مي زند و فكر مي كند
صداي ضبط: وقت شما تموم شد، پاسخ سوال اين است «اين بالش از اون بالش مساوي تره» ، متشکريم
زن: پاشو سريع بريم اتاق بعدي، الكي وقتمونو حروم كرديم




داخلي – اتاق سوم
زن و مرد از در ورودي وارد اتاق مي شوند، ديوارهاي سفيد و دكور لخت در اين اتاق هم وجود دارد.
گنجشک كوچك و قشنگي داخل اتاق به اين طرف و آن طرف مي پرد، مرد و زن هر دو به دنبالش مي دوند، بالاخره مرد موفق مي شود كه بگيردش، وقتي پرنده را مي گيرد کمي نوازشش مي کند و در حين اين کار زن نيز مشخصاتش را يادداشت مي کند،
مرد: چند تا در مونده؟
زن: اگه راهو درست اومده باشيم زياد نمونده؟
مرد: منم حس مي کنم نزديک شديم
زن: خدا كنه
زن به گنجشك در دست مرد اشاره مي کند،
زن: ولش کن، همه رو نوشتم
مرد گنجشک را مي بوسد و سپس رهايش مي کند. هر دو سريع از اتاق خارج مي شوند.


داخلي – اتاقهاي ديگر (و اتاق آخر)
به اتاق ديگر وارد مي شوند، در اين اتاق هم يک گوشي تلفن وسط اتاق است که سيمش به هيچ جا وصل نيست. به اتاق ديگر مي روند، به اتاق ديگر و اتاقهاي ديگر. درها پشت سر هم باز و بسته مي شوند. و زن و مرد از اين اتاق به اتاق ديگر مي روند.
بالاخره به اتاق آخر مي رسند، از در ورودي وارد اتاق آخر مي شوند. ديوارهاي اتاق آخر تزيين شده است و چراغهاي رنگارنگي در آن تعبيه شده.
به محض اينكه وارد مي شوند، صدايي از ديوارهاي اتاق مي آيد: «شما برنده شديد، تبريک مي گوييم» و در اين حين چراغهاي رنگارنگ اتاق خاموش و روشن مي شود و فلاشها به كار مي افتند، آهنگ شادي پخش مي شود. زن و مرد به هم نگاه مي كنند، خنده از روي لبهايشان برداشته نمي شود. زن از ذوق دو دستش را در هم مشت مي كند و روي سينه اش فشار مي دهد. مرد به خوشحالي زن نگاه مي كند و از خوشحالي او شاد مي شود.
هر دو به سمت ميز وسط اتاق حركت مي كنند و دو طرف ميز مي ايستند، روي ميز يك جعبه چوبي كوچك قرار دارد. تصوير بالاي سر آنهاست، کادر آرام آرام باز مي شود (zoom back) تا اينكه كل كف اتاق در كادر جا مي گيرد، زن و مرد ،خوشحال، به هم نگاهي مي اندازند. دوباره كادر از بالاي سر آنها به آرامي باز مي شود، اتاق حاضر، در وسط چند اتاق ديگر محصور است و آن اتاقها نيز در وسط اتاقهاي ديگري قرار دارند. زن و مرد در يک فضاي جدول مانند و شبکه اي در حال بازی بوده اند و اتاقها خانه هاي اين جدول مي باشند.




به نماي متوسط زن و مرد بر مي گرديم، آنها اطراف ميز ايستاده اند و با شوق و به ميز نگاه مي کنند. در عين حال مرد نگاههاي عاشقانه اي به زن مي اندازد.
مرد: ما برنده شديم
زن: آره گمونم
مرد: مي شه بگي چه حسي داري؟
زن در حاليکه به جعبه نگاه مي کند و اصلا متوجه نگاههاي مرد نيست مي گويد:
زن: کنجکاوي
مرد: پس بهتره سريع تر بازش کنيم {و به جعبه مي نگرد}
زن:}سرش را به نشانه تاييد تكان كوچكي مي دهد{ اوهوم
زن تمامي ياداشتهايش را از شياري که در کنار جعبه تعبيه شده وارد جعبه مي کند، مرد نيز همه نوشته هايش را به زن مي دهد تا همين کار را با آنها انجام دهد.
سپس زن دو دستش را به روي جعبه مي گذارد، چشمانش را مي بندد و کمي بعد باز مي کند، مي خواهد در جعبه را باز کند که مرد دستش را روي جعبه مي گذارد:
مرد: بيا بي خيال شيم
زن، چي؟
مرد: تو فک نمي کني وضعيت فرق کرده؟
زن چيزي نمي گويد و همچنان به جعبه و دست مرد نگاه مي کند که مانع باز شدن در جعبه مي باشد
مرد: يعني غير از كنجكاوي هيچ حس ديگه اي نداري؟
زن: دستتو بردار
مرد: من سهمم رو نمي خوام ....
زن: گفتم دستتو بردار
مرد: یعنی تو...
زن به مرد چشم غره مي رود و با چشم غره اش باعث مي شود كه مرد جمله اش را تمام نكند.
مرد به آرامي دستش را از روي جعبه مي سراند و به عقب مي کشد، ولي نگاهش متوجه زن است. زن در جعبه را باز مي کند و داخل آن را مي بيند، مرد عاشق و مبهوت زن شده و اصلا متوجه جعبه نيست.
داخل جعبه چيزي وجود ندارد، زن جعبه را بلند مي کند و در هوا برش مي گرداند و تکان مي دهد تا شايد چيزي از داخلش بيفتند، ولي هيچ چيز در آن نيست، جعبه خالي است.


کاوه مظاهري
با نظر به ايده اي که از داستان "اتاقهاي تو در تو" سارا رحماني گرفتم






حق استفاده از این فيلمنامه به هر طريقی، پيگرد قانونی دارد

|

__________________________________________________________________

Thursday, October 14, 2004


تویی که ...!


چند وقتي است که شبها زود مي خوابم. هر شب از توي کمد فيلمهايم که يک متري از تختم فاصله دارد، صداي خش خشي مي آيد، بعد تو در کمد را باز مي کني و بيرون مي آيي، در همان لحظه آهنگ Dance me to the end of love پخش مي شود. بالهاي کوچيک روي شانه هايت هست، لباست هم سفيد و نوراني، تاپ خيلي نازي به تن داري، آستين حلقه اي. موهايت به طرز شهوت آوري بلند و مشکي است، چشمانت براق و دلرباست و لبهايت، لبهايت، لبهايت ... بک لايت ضعيفي دور موهايت هاله اي درست کرده. انگار کمد کثيف بوده و کمي از کثيفيش روي گونه ات نشسته، گوشه دامنت هم سياه شده، تا منو مي بيني از همان خنده هاي هميشگي ات مي کني و چشمانت باريک مي شود، باريکي شچمانت را دوست دارم. آرام آرام قدم بر مي داري و به طرفم مي آيي، صدايDance me to the end of love بلندتر مي شود، بالاي سرم مي رسي، صدا بسيار بلند شده "لا لا، لا لا، لا ، لا لا، لا لا ..." بهت مي گم: "لپت سياه" و با پشت دستت اونو پاک مي کني. بعد به چشمهايم زل مي زني و لطيف مي خندي. گوشه تخت مي نشين، چشمانت را مي بندي و صورتت را نزديک صورتم مي کني، گرماي نفست پوستم را مي سوزاند، چشمانم را مي بندم، گرماي نفست بيشتر شده، حدس مي زنم فاصله لبهايت با من فقط چند ميليمتر است، ثانيه ها مي گذرد اما بوسه ات را حس نمي کنم، چشمانم را باز مي کنم، تو نيستي و مهي غليظ دور و برم را فرا گرفته، من دستانم را در هوا تکان مي دهم و تا ذرات مه را جمع کنم، اما تو پراکنده می شوی و من در حسرت بوسه ات می مانم. دوباره از خواب مي پرم و به اميد فردا شب روزي ديگر را سپري مي کنم. شايد فردا شب مه نشوی و گرمايت را با من تقسيم کني.

|

__________________________________________________________________